اندوه بزرگی است زمانی که نباشی!

سال ها می گذشت از فوت پدرم و من در ضمیر خود بسیار غمگین بودم.

سال ها می گذشت از فوت پدرم و من در ضمیر خود بسیار غمگین بودم از این که چرا نام و یادی از پدر نیست.

با خود عهد کردم تا با هزینه شخصی تیمی در مسابقات جام یونس به نام پدر بدهم. در ابتدا گفتند باید طبق قوانین مسابقات از ارگانی نامه بیاوری تا بتوانی در مسابقات شرکت کنی و با نام همان ارگان. ولی من می خواستم نام پدرم را زنده نگه دارم نه ارگان های دولتی را .....

خلاصه آن سال گذشت. من با کمک محمدرضا احمدی از دوستان بچه محل پدرم، تیم را بستم و  ما تا نیمه نهایی با نام ارگان بازی کردیم ولی خوشبختانه با کمک هادی خان نراقی نیمه نهایی و فینال را با نام یاران رادبوی بازی کردیم.

سال بعد بود که تصمیم گرفتم مراسم سالگرد پدر را هم هر ساله با هزینه شخصی برگزار کنم.در همان سال برنامه نود با شخصی مصاحبه گرفت که نامش و تعریفش را در کودکی از پدر خیلی شنیده بودم .... سید کاظم سید علیخانی ....

زمانی که در برنامه نود صحبت می کرد و در لحظه ای که بغض در گلویش بود، حس نزدیکی و علاقه قلبی شدیدی به او داشتم. آبان ماه رسید و مراسم سالگرد پدر ....شماره آقا سید را با هزار زحمت پیدا کردم و با استرس فراوان او را به مراسم پدر دعوت کردم. او با روی خوش استقبال کرد و گفت حتما می آید ....وقتی که با او در مورد مراسم حضوری صحبت کردم حس عجیبی داشتم، تو گویی که انگار سالیان سال بود که او را می شناختم. 

مهربان و با معرفت و رک و بی الایش ....

همان سال با مسئول آن سال جام یونس صحبت کرد تا بتوانم با نام پدر در دو رده سنی تیم بدهم. در تمام برنامه های پدر یار و یاور و حامی من بود و من واقعا مثل کوه پشتم حمایتش را حس می کردم. چقدر با من تا آن سر تهران می آمد.چقدر با آن تاکسی اش خاطره ها دارم.
پدر صلواتی و نالوتی از دهانش نمی افتاد .... حس عموی نداشته ام را برای ایجاد می کرد .. تازه می فهمیدم که آن همه تعریف بابا برای چه بود ....

سالیان سال گذشت تماس تلفنی هفتگی و بلکه هفته دو بارم ادامه داشت .... قبل عروسی ام دعوتش کردم و چون دو روز قبل عروسی ام عمل چشم داشت گفت سعی می کند که حتما بیاید....

روز عروسی تماس گرفت و عذر خواهی کرد چون نمی تواند ببیند، گفتم فدای سرت آقا سید ولی قول بده حتما دعایم کنی و او همانجا دعایم کرد، دعایی که چون از ته دل بود بر دلم نشست و قطعا بر دل خدای بزرگم ....

تا اینکه یکشنبه سیاه و لعنتی رسید. والله از صبحش اعصابم خراب بود و حس بدی داشتم ....
خبر رسید که سید فوت کرده،چشمانم سیاهی رفت.

سریع با گوشی اش تماس گرفتم و حبیبش گوشی را برداشت ..... تا صدای حبیب را شنیدم، یاد آرزوهایش درباره حبیب افتادم ....

تا به خودم آمدم حبیب خبر را تایید کرد و من حس تنهایی را باز با تمام وجود لمس کردم. سیدم ...عمویم .... و یادآور پدرم رفت و من را تنها گذاشت .... دو روز تمام اشک چشمانم بند نمی آمد ...

غصه خور همه رفت و من را با سینه ای پر از رازها و غصه های که به رسم امانت به من گفت و در دلم مانده، تنها گذاشت ...

دلش خیلی گرفته بود، از بعضی رفقای نارفیق و مسئولان.نه به خاطر این که حالی از او نمی پرسیدند بلکه چرا هوای همدیگر و پیشکسوتان را ندارند.

ولی از دو بابت خوشحالم، اول چون به عشق زندگی یعنی همسرش دوباره ملحق شد و دوم خیالم راحت است که پدرم آن دنیا دیگر تنها نیست....

تاریخ تکرار شد و من دوباره همان مصاحبه تو را این هفته در برنامه نود دیدم و با ّبغض ات دوباره تمام خاطراتم با تو زنده شد و این بار به حال تنهایی خودم و نبودن تو گریه کردم ....

 

فرزاد رادبوی

[ منبع این مطلب سایت برنا، ورزشی می باشد، برای مشاهده متن اصلی مطلب روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «اندوه بزرگی است زمانی که نباشی!» اینجا کلیک کنید. توضیحات:
مطلب فوق در سایت برنا، ورزشی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.
X